دلم گرفته بدجور.................
دلم گرفته...
دلم بدجور گرفته...
مثل روزهای بارانی.به حرمت تمام خاطره هایت اشک میریزم وبرای درخشش چشمهایت دعا میکنم.
مثل تمام لحظه های پر از سکوت سر بر زانو مینهم و به یاد لبخد محزونت بغز میکنم.
آری مثل همه ساعت های بی کسی چشم به آسمان میدوزم تا شاید نگاهم کنی وشاید دستم را
بگیری ومرا به سر چشمه روشنایی برسانی.
شاید...
نه از تو انتظار هیچ محبتی را ندارم.
حس میکنم رفته ای تا فراموشم کنی.
رفته ای تا میثاقها را از خاطر ببری اما من به همان یادگاری...به همان حرف آخرت دلخوشم.
من درد میکشم.
من میخواهم کسی از خواب گران وکابوس هولناک رهایم سازد ولی مهربانی نیست.
درد،واژه نیست نام دیگر من است.
من چگونه خویش را صدا کنم؟آیا هنوز محبتی هست؟
+ نوشته شده در شنبه پنجم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 11:10 توسط آرزو ♥♣♦☺☻♣♠○
|