گل همیشه بهار


محرم الحرام

محرم ماه الفت با جنون است

چراغ کوچه هایش بوی خون است

محرم حرمت خون است و خنجر

تلاطم می کند حنجربه حنجر

دل من فدای دو دست اباالفضل

به قربان چشمان مست اباالفضل

ربود از همه ساقیان گوی سبقت

به چوگان دل ناز شست اباالفضل

غم ِ زهرا مرا سوز درون داد

دم ِ حیدر به من شور جنون داد

حسین آمد به زخم دل نمک ریخت

مرا با شور عاشورا در آمیخت

مرا سودای زینب در به در کرد

نصیبم جرعه ای خون جگر کرد

ز فرط تشنگی بی تاب گشتم

عطش دیدم ز خجلت آب گشتم

چه ها گویم ز مَشک تیرخورده

ز دست ساقی شمشیر خورده

به خاک افتاد مشک از دست ساقی

دو عالم پر شد از بوی اقاقی

مشامم پر شد از داغ شهیدان

که می گردم بیابان در بیابان

افسوس

چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید:
چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟
چرا لبخندهایت آنقدر بی رنگ است؟
اما افسوس...
هیچ کس نبود. همیشه من بودم و من و تنهایی پر از خاطره.
آری با تو هستم...
با تویی که از کنارم گذشتی...

 و حتی یک بار هم نپرسیدی چرا چشم هایت همیشه بارانی است

عجیب نیست اگر

عجیب نیست اگر ماتمی برای تو نیست

که غم برای من است و غمی برای تو نیست

قرار نیست که قربانی غمت نشوم

کنون که هاجری و زمزمی برای تو نیست

ببخش ، کوه شدی و مجاورت نشدم

ببخش ، آدمی و آدمی برای تو نیست

بگیر دستم را عاشقانه در دستت

که خوب می دانی مرهمی برای تو نیست  

عزا نگیر اگر همدم تو من باشم

عزا نگیر اگر همدمی برای تو نیست

هنوز دل نگرانم برای تنهایی ت

که مریم منی و مریمی برای تو نیست  

رها کن این غزل نیمه کاره را امشب

تو که به غصه ی من محرمی ... برای تو نیست