تا حالا شده فکر کنی تو ی یه راهی افتادی که برگشتی نداره

تا حالا شده بخوای برگردی وبه پشت سرت نگاه کنی ولی جراتشونداشته باشی

تا حالا شده به خودت بگی ادامه میدم .میرم تا آخرش

ولی مطمئن باشی ویقین داشته باشی که پایان راهت جز نیستی چیز دیگه ای نیست و

جز حسرت چیزی برات نمونده

من خستم راهی که میرم پایانش اندوهه راهم طولانیه ومن توان رفتنی برام نمونده

.این یه آغاز دوباره بود ولی شد بیابونی به وسعت تموم نا امیدی من

شد بیابونی بزرگتر از غم واندوه دلم

با خودم چیکار کنم.به خودم چی بگم.بازم بگم تنها نیستم.بازم بگم ادامه بده

برو وآغاز شو.برو وآغاز کن.چرا برای چی؟؟؟

بهت  چی بگم بگم ساده !نه چون ساده نبودی...بگم زود باور!نه چون زود باور نبودی

بگم بی وفا...آره میگم بی وفا...بی وفای بی دلیل..

روزایی رو یادم میاد که اومدی وخواستم وخواستی کنارهم باشیم وزایی که دوستیها

پیوند خورد وماشدیم دوتا دوست که غم دل هم ومیفهمن.دوتا مثل هم

دو تا همراه.از اون وقت مدتی گذشته.جای محبتمون رو با بی اعتنایی عوض کردی

.بی ارزشی رو بجای همدلی گذاشتی...

دوستیهامون با غمهاوشادیهامون پیوند خورد

ولی من تو سخت ترین روزهای نیاز باورم به ناباوری کنار گذاشته شدم

کسی از من سوالی نکردکسی خودمو باور نکردکسی علت رو جستجو نکرد

کسی به دنبال همدلی نبود..با بی اعتنایی وبد بینی تنهام گذاشت

کاش سکوتی نبود...کاش کسی حرفی میزد

الان همه رفتن وتنهاشدم

تو قلبم مونده ولی رفتنه...یادش تو ذهنمه ولی اسمش به زبونم نیست

اون رفت خیلی راحت.وقتی چشم باز کردم وخودمو تنهاترین دیدم

سعی کردم بهش بگم اشتباه کرده.سعی کردم بگم من همونم که بودم

خواستم بگم اسیر توطئه شدم.کسی اعتنایی نکردبرای کسی مهم نبودم

مهم تشخیص خودشون بود.من مجرم نبودم.من متهم نبودم

اون رفت.کسیکه بجایگاه قضاوت نشست وغیابی حکم صادر کرد

حالا تنهام.ولی نه چون اون نیست.تنهام چون باید بهم ثابت میشد از اول هم تنهابودم

از اول هم همراه واقعیم نبوداز اول هم براش اهمیتی نداشتم

این حس همیشه با منه که تنهایی تنها همدمیه که باورم داره..بهم تهمت نمیزنه...حرف همه را درموردم باور نمیکنه ...ابرومونمیریزه...

ازم دوری نمیکنه وهمیشه با منه.پس بهتره بگم...تنهایی من دوستت دارم