آتیش

http://javanup.ir/upload/9ewlywtviwcqr27nsoaf.gif

هی تو....



مخاطب داره....
کســـــــــــــــــی خود گیرشو فعال نکنــــه

عشق خدایی

81fa88e3a638af28eee44fc7b1f6e0aa-425


♥ عـــشـــــق مثل نــمـــاز میمونه...!

♥ وقتی نــیــــت کردی دیگه نباید اطرافت رو نگاه کنی ... !

خووووووووووون


آدما بعضی وقته ها میتونن خون گریه کنن


داستان واقعی طلبه جوان و دختر فراری !!!

شب هنگام محمد باقر – طلبه جوان – در اتاق خود مشغول مطالعه بود که به ناگاه دختری وارد اتاق او شد. در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که سکوت کند و هیچ نگوید. دختر پرسید: شام چه داری ؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر که شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا خارج شده بود در گوشه‌ای از اتاق خوابید.

 

صبح که دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج شد ماموران،شاهزاده خانم را همراه طلبه جوان نزد شاه بردند. شاه عصبانی پرسید چرا شب به ما اطلاع ندادی و ….

محمد باقر گفت : شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد. شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطائی کرده یا نه؟ و بعد از تحقیق از محمد باقر پرسید چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟


محمد باقر ۱۰ انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته و … علت را پرسید. طلبه گفت : چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه می نمود. هر بار که نفسم وسوسه می کرد یکی از انگشتان را بر روی شعله سوزان شمع می‌گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره ازسر شب تا صبح بدین وسیله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا ، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمانم را بسوزاند.

 

شاه عباس از تقوا و پرهیز کاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را به عقد میر محمد باقر در آوردند و به او لقب میرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام و یادش را گرامی می دارند. از مهمترین شاگردان وی می توان به ملا صدرا اشاره نمود.

سکوت

سكوت خطرناك تر از حرف هاي نيش دار است 

بدون شك كسي كه سكوت مي كند

روزي حرف هايش را سرنوشت به شما خواهد گفت.

سهم من..................


دیدن عكست تمام سهم من است

از " تـــو "

ان را هم جیره بندی كرده ام

تا مبادا

توقعش زیاد شود

دِل اســت دیـــگر 

ممكن است فردا خودت را از من بخواهد

بغض


گاهی دلت از سن و سالت می گیرد

میخواهی کودک باشی

کودک به هر بهانه ای به آغوش غمخواری پناه می برد

و آسوده اشک می ریزد

بزرگ که باشی

باید بغض های زیادی را بی صدا دفن کنی ..

بس کن ساعت.....

بســـ کنــــ سآعتــــ…..

دیگــــــر خستـهـ شده امـــ….

آرهـ مَنـ کم آورده امــ….

خودمــ میدآنمــ کهـ نیستـــ…

اینقدر بآ بودنتـــ نبودنشــ رآ به رُخـــَم نکشـــ!


بی وجدان



هی غریبه...


رو کسی دست گذاشته ای که همه ی دنیای من است...


بی وجدان آنقدر راحت به او نگو عزیزم!!!

کاش.....................

ڪـا ش میشـد
خودمو یـﮧ جایی جا بذارم
و
برگـردم ببینم…
دیگه نیستم....

فنجان چای.............................

همه ی غروب ها جمعه است همه ی روزها سرد هیچ فنجان چای گرمم نمی کند ها...ها..ها... و باز

سر انگشتان کرخت!! چه قدر این خاطرات کهنه چرکند! چه قدر شستن این دل سخت است! فاصله

عمیق کهنگی و بهار...

دریا.....................

کاش میدانستی

برای داشتن تو


دلی را به دریا زده ام
که

از آب واهمه داشت

عشق


چقدر احمقانه است از یک قهوه تلخ انتظار فال شیرین داشتن !

مثل من که از تو انتظار عشق داشتم …


 

دروغه....................

همه میگن که تو رفتی، همه میگن که تو نیستی 
همه میگن که دوباره دل تنگم‌و شکستی 

دروغه.. 

چه‌جوری دلت میومد من‌و اینجوری ببینی 
با ستاره‌ها چه نزدیک من‌و تو دوری
 ببینی 

همه گفتن که تو رفتی، ولی گفتم که دروغه! 


خجالت...

 

 

 

رفتار عاشقـ انـہ ے زَن را بایـَـد از دلتـَـنگــــیــَش فـَـهمید

از شــُـوقُ بے تابیـــَــش براے دیـ ـدار

از حـِـس کودکانـِـہ اش بـَـراے آغــوش

از خـِـجالـَـتـَـش بـَـ ـراے بوسـِـہ گرفتـَـن

زَن بـے دلیل بـَـهانـہ نمیگیرد !!

شایـَـ ـد بـَـ ـهانـِـہ ے نـَـداشتـَـن دستانِ گرمے را دارَد کـہ دسـْتانــَش را بگیرد

 

 

 

 

 

به خوابت هم نمی آیم...

   روزی میرسد که در خیال خود

   جای خالی ام را حس کنی

   در دلت با بغض بگویی :

    کاش اینجآ بود 

   اما مَـن دیگر

  .

  .

  .

  به خوابت هم نمی آیم.