بوی عیــــــــــــــــــــــــــد
بوي عيد ميياد، بو كنيد!؟ چه بوي قشنگي. بوي عشق ميده! يادش به خير.
بچهها بيشتر بوي عيدو ميفهمن. الانو نميدونم، اما زماني كه ما بچه
بوديم عيد حال و هوايي داشت.
يادش به خير. كاشكي بازم بچه بوديم. آدم
بزرگا هميشه حسرت بچگي شونو ميخورن. بچه كه بوديم ميگفتيم اي بابا پس كي
بزرگ ميشيم و حالا كه بزرگ شديم ميگيم حيف، كاشكي بچه مونده بوديم!
اون موقعها يادم ميياد اسفند كه ميشد، يه حال و هوايي پيدا ميكرديم. ميدونستيم كه چه خبره و چي ميخواد بشه.
يادمه دم دماي عيد كه ميشد،بابام شروع ميكرد به خريد كردن. آجيل و شيريني و ميوه و اينجور چيزا.
آجيلا
رو مامانم قايم ميكرد. يواشكي
ميذاشت یجا، فكر ميكرد ما نميدونيم كجا گذاشته. دور از چشم مامان
ميرفتم سراغش و ناخنك ميزدم. بعد كه ميفهميد، ميگفت .....، ! اما بابام ميگفت بزار بخوره، اونوقت مامان ديگه
چيزي نميگفت.
جاي خوبش، خريد لباس شب عيد بود. راه
ميافتاديم ميرفتيم بازار. كفش كه خوب معلوم بود بايد از كجا خريده بشه؛ وقتي
ميرفتيم تو فروشگاه اونجا هم بوي عيد ميداد. كفشارو ميگما!
جعبه كفشو
ميزدم زير بغلم و دلي دلي كنان ميرفتيم براي خريد لباس.
اما واويلا بود مشق
شب عيد. صدتا صدتا مشق ميگفتن. ولی من چند روز مونده بود به عید همه رو مینوشتم که عیدو فقط خوش بگذرونم . ماهي قرمزا رو بگو. ت
بچههاي الان مثل ما عيد دارن؟! گمون نكنم. الان براشون شده يه قصه قشنگ كه بشينن و گوش كنن. همين.
